برای دریافت مطالب سایت به صورت ایمیلی، کافی است یک ایمیل خالی به آدرس 30mail@sabznameh.com ارسال نمایید.

powered by

سال 88 سالی که با هم غریبه نبودیم

خلاصه متن وبلاگ: 
باز هم از وبلاگها و نوروزهای وبلاگی. از «زندگی با دیکتاتور» شروع می کنیم: در همهمه قدم هایی که پرشتاب به ناکجا می دوند، سرفه های ممتد از بوی تند اشک آور، سکندری خوردن در جوب، در وحشت از سرهای خونین و بینی های شکسته و پیرهن های پاره، آیا کسی دید که تو دست مرا آرام فشردی؟ کسی شنید که قلب من چه پر تپش می زد؟ کسی پاهای لرزان مرا از زیر شلوار جین کلفتم نوشت؟ از سالی که گذراندیم، فقط نباید انبوه خبرها و تحلیل ها و مقاله ها و آه ها باقی بماند. باید بنویسیم که در نگاه اول به عکس سهراب، مرگ نیست که به ذهن می ماسد، چشم ها و ترکیب صورت زیبایش است. باید از لبخند ندا بنویسیم و ابریشم موهایش که روی شانه هایش ریخته. از آن روز بنویسیم که بطری های آب را دهان به دهان در خیابان گرداندیم و سیگار ها را دسته جمعی پک زدیم. از آن روز که نترسیدیم، نترسیدیم و همه با هم بودیم. بنویسیم که در سال 88 قدم هایمان با تهران آشتی کرد. غریبگی مفهوم خود را از دست داد.

زندگی با دیکتاتور

در همهمه قدم هایی که پرشتاب به ناکجا می دوند، سرفه های ممتد از بوی تند اشک آور، سکندری خوردن در جوب، در وحشت از سرهای خونین و بینی های شکسته و پیرهن های پاره، آیا کسی دید که تو دست مرا آرام فشردی؟ کسی شنید که قلب من چه پر تپش می زد؟ کسی پاهای لرزان مرا از زیر شلوار جین کلفتم نوشت؟

از سالی که گذراندیم، فقط نباید انبوه خبرها و تحلیل ها و مقاله ها و آه ها باقی بماند. باید بنویسیم که در نگاه اول به عکس سهراب، مرگ نیست که به ذهن می ماسد، چشم ها و ترکیب صورت زیبایش است. باید از لبخند ندا بنویسیم و ابریشم موهایش که روی شانه هایش ریخته. از آن روز بنویسیم که بطری های آب را دهان به دهان در خیابان گرداندیم و سیگار ها را دسته جمعی پک زدیم. از آن روز که نترسیدیم، نترسیدیم و همه با هم بودیم.

بنویسیم که در سال 88 قدم هایمان با تهران آشتی کرد. غریبگی مفهوم خود را از دست داد. که هر کوچه و هر سنگ و هر بقالی این شهر، آشنا شد؛ خاطره شد. بنویسیم که بی پروا سوار ماشین های غریبه شدیم و اخبار دست اول را بلند داد کشیدیم. که با غریبه ها دست دادیم، که به غریبه ها گفتیم: بچه ها مواظب خودتان باشید.

تهران، این شهر خاکستری غمگین، با دلخوشی های بسیار کوچکش، ما را در جیب کت قدیمی خود پنهان کرد. حلقه های رفاقت از خانه های تنگمان به خیابان آمد و خون دست هایمان را به هم آشتی داد.

از سال 88 اگر نوشتیم، به کلی گویی های روزنامه نگارانه و جامعه شناسانه بسنده نکنیم. از لرزش صدا بنویسیم بعد از یک ربع "مرگ بر دیکتاتور گفتن". از " برادر رفتگر! محمودو بردار ببر"، از "پلیس ضد شورش، احمدیو بشورش"، از پلاکاردهایی که خودمان ساختیم، از شعرهایی که دوست داشتیم و به میدان شهر بردیم.

از خودمان، از این رفاقت جدید، بنویسیم.

نوروز در دمشق

محمود فرجامی: سال نو بر شما مبارك. من الان از كافي نتي در دمشق اين يادداشت را مي نويسم. صفحه كليد عربي است و من با مكافات اين جند كلمه را مي نويسم. جاي حروف به طرز فجيعي جابجاست و افزون بر اين بايد مواظب باشم ان 4 حرف را بكار نبرم. با بدر و مادرم و سهراب و بريسا از 5 شنبه به اينجا امده ايم و فردا به بيروت مي رويم. تا اينجايش كه خيلي خوش كذشته و اصلا فكر نمي كردم دمشق اينقدر ديدني باشد.

اين جند كلام را نوشتم تا هم از حال خودم خبر داده باشم و هم سال نو را تبريك بكويم. اميىدوارم همه مان سال خوب يا دست كم بهتري داشته باشيم. و البته با صبر و استقامت شايسته اوضاع بهتري هم هستيم.

 

نوروز در لندن

بریتیش میوزیوم دیروز جشن نوروز گرفت و آن‌هایی که نوروز را جشن می‌گرفتند و آن‌جا بودند- مشخصن ایرانی‌ها- هال اصلی بریتیش میوزیوم را تبدیل کردند به یک دیسکو بزرگ و پنج ساعت رقصیدند. برنامه‌های‌شان هم عالی بود، من اگر یه روزی مدیر یه موزه بشم یا تصمیم گیرنده‌ی یه موزه، سعی می‌کنم میراث مرده توی سنگ‌های موزه را این‌طوری زنده کنم. 
رونوشت: به لوور و  همه‌ی کتاب‌خانه‌ها و موزه‌های کشورهای لاتین که هنوز زیر سایه‌ی سنگین کلیسای کاتولیک وقتی واردشان می‌شوی انگار رفته‌ای یک جای مقدس، که باید کلا‌ه‌ات را درآوری و صدای‌ات درنیاید. فوئنتس یک مقاله‌ي مفصل درباره‌ی این تفاوت دارد، یک روز تجربه‌ی شخصی‌م را  از این سایه‌ي سنگین کلیسا در کتاب‌خانه‌ها و موزه‌های ایتالیا و اسپانیا و فرانسه می‌نویسم.
هیچ سالی توی زندگی‌م سال نو را  این‌طوری برای خودم جشن نگرفته بودم، شش ساعت بریتیش میوزیوم روزانه و پنج ساعت رویال گاردن شبانه.
سال هشتاد و نه امیدوارم برامون از سال هشتاد و هشت هم پر‌امیدتر باشه.
تبریک گروهی رو هم که تحریم کردیم، چیزی نمی‌گم از اون نظر.
 
 

سال تلخ ۱۳۸۸ تمام شد. روزهای خونینی را پشت سر گذاشتیم. روزهای سرکوب، روزهای پر از زندان و پر از خشونتی که حاکمان جابر این سرزمین برای‌مان رقم زدند. حالا سال تازه شده اما فضای کشور ما همان فضای دیکتاتوری است.

سال نو را به همه‌ی شما تبریک می‌گویم. امیدوارم سالی پر از شادی و شادکامی برای همه‌ی ایرانیان باشد. از صمیم قلب آرزو می‌کنم که در این سال تازه، همه‌ی دیکتاتوران ایران «نباشند» و سال بعد این حکومت و این دولت در زباله‌دان تاریخ باشد، تا این‌گونه مادران عیدشان را بی‌فرزند آغاز نکنند.

سال نو مبارک

مدیار