برای دریافت مطالب سایت به صورت ایمیلی، کافی است یک ایمیل خالی به آدرس 30mail@sabznameh.com ارسال نمایید.

powered by

روز جهانی وبلاگها

وبلاگ ایرانی: یک طرفش فیلتر یک طرفش محکمه و قاضی!

روز جهانی وبلاگها
خلاصه متن وبلاگ: 
سمیه توحیدلو: این روزها وبلاگ نویس ها بخاطر یک پست یا بخاطر چند خط و حتی بخاطر یک کلمه قضاوت می شوند. چه این قضاوت به شکل واقعی و در محضر یک قاضی باشد یا ف ی ل تر شدن بخاطر استفاده از کلمات باشد. این روزها معنای کلیت انگار از یاد رفته باشد. وبلاگ قرار بود تصویر تمام نمای یک نویسنده باشد، اما چیزی که مغفول ماند تمامیت بود و نویسنده و حس و حالش. این حس و حال شاید جهانی نباشد، اما آنهایی که اینجا نشسته اند و می نویسند می دانند که چه می گویم. خیلی هم ربطی ندارد که راست باشی یا چپ. سرخ باشی یا سبز یا سفید. هرچه باشی می فهمی قضاوت های جزئی را. می فهمی که وبلاگی که دفتر شخصی توست به همان شکل دیده نمی شود. کافیست یک متن یا یک نوشته خارج از قاعده دوستانت تصور شد. همان است علم کوبیدن و ایراد تراشی بر تو. خلاصه اینکه قرار بود وبلاگ مامن باشد نه امنیت بر باد ده. قرار بود وبلاگ ظرفیت تحملمان را بالا ببرد برای نزدیک شدن به دنیای درونی دیگران، نه اینکه بی تحملی مان دنیای درونی دیگران را آشفته سازد.

سمیه توحیدلو
بر ساحل سلامت

به مناسبت نزدیکی به روز جهانی وبلاگ می نویسم، البته نه اینکه فکر کنید آدمی هستم جهانی یا از وبلاگ یک انتظار محیر العقول و جهانی داشته ام. نوشته های اینجا کاملا از سر ِ دردیست غیر جهانی که این روزها زیادی حسش می کنم.

badge_red

چند سال پیش یک روز صبح از خواب بلند شدم و احساس کردم که حس نوشتنم دوباره برگشته، سومین وبلاگ بود یا چهارمی نمی دانم، اما هوس کردم که آخریشان را بنویسم. بعد هم نوشتم. دلیل نوشتنم تنها تمرین نوشتن بود. به دست آوردن اعتماد به نفس ِ نظر دادن درباره مسائلی بود که دور و برم می گذشت. صرفا بخاطر نفس نوشتن وبلاگ نویس شدم. بعد هم که ادامه دادم و از نوشته ها بازخورد گرفتم، بیشتر بخاطر همین ارتباط و نقد شدن نوع نگاه بود که می نوشتم. هیچوقت نخواستم وبلاگ تخصصی در زمینه ای خاص داشته باشم. فکر می کردم هر آدمی در هرجایی که باشد مجاز است درباره اتفاق هایی که دور و برش می افتد نظر دهد و تحلیل بکند. تحلیل در یک وبلاگ هم که به جایی برنمی خورد.  البته به فراخور درس و رشته تلاش می کردم قسمت های اجتماعی اش را به زعم خودم دقیق تر بنویسم. تصور هم این بود که نادقیقی در وبلاگ را چه باک که هستند دوستانی که اصلاحت می کنند و آماده ات می کنند برای حضور در جامعه و پرداختن به همان کار و بار اجتماعی.

اما وبلاگ همانی که می خواستم نماند. نه اینکه من دیگر آنگونه ننویسم. یک عده ای پیدا شدند که آنگونه که می نوشتم نمی خواندند. عده ای که آنطوری که دوست دارند می خوانند، عده ای که انطوری دوست دارند تفسیر می کنند. این عده مخاطب وبلاگ را از وبلاگ و نوشتن در این فضا جدا کردند و از وبلاگ نسخه ها ساختند و پرونده ها انباشتند. این روزها که می گذرد اتهام های عجیب و غریبی به این وبلاگ وارد است. در واقع تمام اتهامات خلاصه شده در یکی دو پست این وبلاگ که سه سال پیش نوشته بودم. همان روزهایی که احتمالا بخش زیادی از مخاطبان امروز را هم نداشتم. اما این پست قرار نیست درد دل باشد. قرار است درباره وبلاگ بنویسم. این اتفاق تنها حساس ترم کرده است به شناخت کلیت. ما یاد گرفته ایم هر بخشی که دوست نداریم و یا هر بخشی که دوست داریم را از جایی برگیریم و با آن شروع کنیم به قضاوت کردن. یاد گرفته ایم به ندیدن کلیت ها. سنجش روح ِ کلی یک اثر حتی اگر شده وبلاگ باشد آنقدر سخت است که برای حوصله ما سنگینی می کند. حتی گاهی زحمت خواندن یک متن را با پیوستگی محتوایش را هم به خود نمی دهیم. از روی جمله ها و بعضا حتی از روی تیتر مطلب قضاوتمان را می کنیم و تمام. این روزها که درگیر یک قضاوت لغتی از وبلاگ شدم، بیشتر می فهمم پرداختن به کلیت چقدر مهم است. غرض این نیست که در اجزاء هرچقدر خواستیم نادقیق بگوییم و بنویسم چون کلیت مهم است. اما سمت و سو و نوع نگاه را نمی شود با جزئیات سنجید.

وبلاگ قرار بود تمرین نوشتن باشد. قرار بود انعکاس فکری باشد که به قلم در می آید. قرار بود دلنوشته ها و لحظه نوشته هایی باشد که دوست داشتیم جایی در گوشه ای ثبت شود. قرار نبود اینها آرشیوی ماندگار برای قضاوت های ناعادلانه باشد. قرار بود جایی در گوشه ای بماند برای اینکه بعدها بفهمیم چقدر بزرگ شده ایم. اصلا برای اینکه بفهمیم چقدر مهارت در نوشتن و بازگو کردن افکار ِ در پس ذهن داشته ایم. از همان اول هم قرار نبود با وبلاگ جایی را تکان دهیم. قرار نبود رسالتی عظیم را برعهده بگیریم. رسالت نوشتن بزرگترینشان بود. قلم بر زمین نگذاشتن زیباترین ِ این اهداف بود.

این روزها که می گذرد حس می کنم که این رسالت نوشتن و پرداختن به نفس نوشتن برزمین مانده است. قرار بود بنویسیم و جاهایی که می توانستیم حرفی را بزنیم که شاید دیگران نزده اند و یا به گوش کسی نخورده است. فکر می کردم و هنوز هم فکر می کنم که مخاطب اصلی و واقعی یک وبلاگ و آنکه می تواند قضاوت درستی از نویسنده وبلاگ کند آن کسی است که حتی دلنوشته ها و شخصی نوشته های یک آدم را می گذارد کنار مثلا سیاسی ترین بخش های وبلاگ و آن نویسنده را با کلیت مطالبش می شناسد. نه اینکه پرینت دو سه تا مطلبی را بدهند به کسی و بگویند قضاوت کن. نوشته هایی که سر و تهشان وابسته است به فضای وبلاگ و دیگر پست های وبلاگ. بعد هم آنکه قضاوت می کند چیزهایی بگوید و قضاوتی بکند که دقیقا خلاف آن در همین وبلاگ یافت می شود آن هم به وفور. خیلی بیشتر از آن چیزهایی که شده مایه قضاوت.

این روزها وبلاگ نویس ها بخاطر یک پست یا بخاطر چند خط و حتی بخاطر یک کلمه قضاوت می شوند. چه این قضاوت به شکل واقعی و در محضر یک قاضی باشد یا ف ی ل تر شدن بخاطر استفاده از کلمات باشد. این روزها معنای کلیت انگار از یاد رفته باشد. وبلاگ قرار بود تصویر تمام نمای یک نویسنده باشد، اما چیزی که مغفول ماند تمامیت بود و نویسنده و حس و حالش. این حس و حال شاید جهانی نباشد، اما آنهایی که اینجا نشسته اند و می نویسند می دانند که چه می گویم. خیلی هم ربطی ندارد که راست باشی یا چپ. سرخ باشی یا سبز یا سفید. هرچه باشی می فهمی قضاوت های جزئی را. می فهمی که وبلاگی که دفتر شخصی توست به همان شکل دیده نمی شود. کافیست یک متن یا یک نوشته خارج از قاعده دوستانت تصور شد. همان است علم کوبیدن و ایراد تراشی بر تو. خلاصه اینکه قرار بود وبلاگ مامن باشد نه امنیت بر باد ده. قرار بود وبلاگ ظرفیت تحملمان را بالا ببرد برای نزدیک شدن به دنیای درونی دیگران، نه اینکه بی تحملی مان دنیای درونی دیگران را آشفته سازد.

خلاصه اینکه این روزها وبلاگ نوشتن خیلی سخت شده است. وبلاگ را باید همینجا پای کامپیوتر خواند. وقتی پرینت گرفتی و نسخه هایش را روی میز گذاشتی آنکه قضاوت می کند نیازی در شناختن این فضا نمی بیند، مثل یک مقاله از یک روزنامه با آن برخورد می کند. برخوردی که مناسب یک وبلاگ نیست!

پی نوشت: این پست ارتباط هایی به فراخوان بلاگ نوشت هم دارد. شما هم بنویسد.